آخرین مطالب

به آنجا عادت نداشتم؛ آسمان تیره بود، هوا سنگین و دست مردم سخت و خشن؛ وقتی دست‌های لطیف من هنوز عطر باران و رطوبت داشت. از بوی دست‌ها هم اگر می‌گذشتیم، من آنجا یک غریبه بودم. چشم‌ها طوری به من خیره می‌شدند که انگار عجیب‌ترین موجودی هستم که خلق شده؛ مردی بی گوش، زنی با مو‌های آبی روشن یا شاید یک نهنگ وسط متروی تهران. آنجا هر سه این‌ها را به چشم دیدم ولی هیچ‌کس به آنها حتی نگاه نمی‌کرد. انگار فقط من برایشان عجیب بودم. یک دانشجوی ساده‌ی شمالی.

 

علم و صنعت از دریا خیلی دور بود؛ آن‌قدر دور که صدایش را نمی‌شنیدم، اگر چه دریای تهران موج نداشت و صدایش ملغمه‌ای بود از صدای موتور ماشین‌های مدل بالا و بوق‌های سرسام‌‌آور و ترمز‌های سرکش؛ ولی بالاخره اسمش که دریا بود، من کمی آرام می‌شدم. خانه‌ی عمه‌ همانجا بود، ابتدای همان بلوار.

 

آخر هفته‌ها می‌رفتم خانه‌ی عمه. خوابگاه بعد از چند روز همیشه بوی تند کسالت می‌گرفت و من هم اصلا با هم اتاقی‌هایم نمی‌جوشیدم. سه نفر بودند و هر سه یزدی؛ با لهجه‌های تند و حرف‌های مشترکی که ازشان سر در نمی‌آوردم. دلخوشی من همان آخر هفته‌ها و باقالاقاتق عمه جان بود.

 

گاهی نیمه شب‌ها یا اوایل صبح، از بالکن اتاق دختر تازه عروس شده‌ی عمه به بلوار دریا گوش می‌دادم و شهر را تماشا می‌کردم. بزرگ بود و عجیب؛ اما عجیب‌تر از شهر این بود که همیشه حس می‌کردم، همه چیز از آدم‌هایی که از کوچه رد می‌شدند تا گربه‌های کنار سطل‌های زباله و کلاغ‌های روی تیر‌های برق، حتی چراغ‌های چشمک‌زن توی خیابان به من زل زده بودند. گاهی به در تاریک و روشن شهر دست‌هایم را بو می‌کردم و زیر لب شعر بی‌معنا و مضحکی که نمی‌دانستم از کجا به ذهنم آمده را زمزمه می‌کردم.

رسیده‌ام به ساحل تهران

باله‌هایم عطر نم دارد.

از غریبی به جان آمدم آخر

اینجا چقدر نهنگ کم دارد.

 

خاطره ی آن روز صبح؛ بیدار شدم وقتی حتی ساعتم به خواب رفته بود. جا مانده بودم از کلاس‌های صبح شنبه و باید قبل از اینکه دیر‌تر می‌شد از شهرک غرب به نزدیک انتهای شرق تهران می‌رسیدم؛ به علم و صنعت. پوشیده یا نپوشیده، چیزی خورده یا نخورده، بیرون زدم. جلوی اولین ماشین دست دراز کردم و فریاد کشیدم: «میدون صنعت.»

 

راننده ماشین یک گوش نداشت. به جای گوش روی صورتش یک جای خالی چندش آور مانده بود که نمی‌شد به آن نگاه کرد. در تمام مسیر از آینه به من زل زده. مسافر صندلی جلویی هم تمام مسیر من را زیر چشمی می‌پایید و به راننده و گوش نداشته‌اش توجهی نمی‌کرد. به سر و وضعم نگاه کردم. همه چیز من طبیعی بود. نزدیک ایستگاه مترو پیاده شدم. پله‌ها را دو تا یکی پایین می‌رفتم. چشم‌ها با عبورم می‌چرخید. در آن ایستگاه پر از آدم‌های عجیب بود زنی با دامن بلند و مو‌های آبی روشن. مردی که دو دستش پر از خالکوبی بود و عجیب تر از همه موجود به غایت عظیمی که منتظر آمدن مترو ایستاده بود.

 

مترو از راه رسید. در‌ها باز شد. همه به سمت در‌های تازه باز شده می دویدند و همدیگر هل می‌دادند. در فضا بوی تند عرق و عطر‌های گران قیمت با هم مخلوط شده بود. من به زور از بین جمعیت داخل شدم و سریع در گوشه‌ای پناه گرفتم. سنگینی نگاه‌ها را روی من ادامه داشت. می‌توانستم قسم بخورم که چند انگشت هم من را نشان می‌دادند. سرم را پایین انداخته بودم. مترو راه افتاد.

 

صدای نفس کشیدن کسی به وضوح در انبوه صدا‌های مترو شنیده می‌شد. وقتی یکی فریاد می زد:«مونوپاد در انواع رنگ‌ها فقط ده تومان» و آن یکی سعی می‌کرد باتری‌های قلمیش را بفروشد و دیگری بسته‌های لواشکش را، صدای او به وضوح شنیده می‌شد. انگار داشت خفه می‌شد. صدای چیزی بود که باورم نمی‌شد آنجا ببینم. همان موجود عظیم منتظر مترو؛ یک نهنگ که روی صندلی مترو نشسته بود. زیر چانه‌اش چروک افتاده بود و سرش را به شیشه چسبانده، نفس نفس می‌زد. من ماتم برده بود. انگار هیچ‌کس نمی‌دیدش.

-چیه ماتت برده؛ نهنگ ندیدی؟!

 

به اطراف نگاه کردم. همه به ظاهر سرشان به کار خودشان ولی نیم نگاهی به من داشتند. هیچ‌کس به گفته‌ی نهنگ توجه نمی‌کرد. صدایش غریب و خیس بود؛ انگار کسی از عمق آب ته چاهی حرف بزند.

-آره با تو بودم! گفتم تا به حال نهنگ ندیدی؟!

 

زبانم خشک بود و پا‌هایم بی اراده سمتش می‌رفت. هیکل بزرگش را روی صندلی‌های آبی رنگ مترو پهن کرده بود. چند سرفه کرد و کمی آب روی سینه‌اش ریخت.

-ببخشید. آخراشه فکر کنم، نمی‌خواستم حالت رو بهم بزنم.

 

چیزی نگفتم. دوباره به اطراف را نگاه کردم. یعنی هیچکس او را نمی دید؟ یعنی برای هیچکس عجیب نبود؟ مترو توی ایستگاه ایستاد. موج آدم‌ها وارد مترو شد. نهنگ خندید، باز هم چند قطره آب از دهنش بیرون زد.

-ایستگاه برج میلاده. دیدیش؟ قشنگه. منو یاد اره ماهی می‌اندازه. از تن تهران زده بیرون و ابرای سیاه رو می‌بره. همیشه شبا از تو دریا نگاش می‌کردم.

-از بلوار دریا؟

 

اولین واژه‌هایی که از دهنام خارج شد، گنگ و لرزان بود؛ شاید چون هیچ‌وقت پیش از آن با یک نهنگ حرف نزده بودم. نهنگ چیزی شیرینی شبیه لبخند تحویلم داد و گفت:

-آره از همونجا. من اونجا زندگی می‌کردم.

-خونه‌ی عمه‌ی منم اونجاست.

-ولی خودت اینجایی نیستی. بوی اینجاییا رو نمی‌دی. از نزدیک دریا اومدی نه؟ منظورم از اون دریا‌های واقعیه نه اون بلوار فکستنی.

 

سری تکان دادم. نهنگ آهی کشید و گفت:

-دلم برای آب تنگ شده. می‌دونی، تهران به ما نهنگا نمی‌سازه.

-تهران حتی به منم نمی‌سازه.

 

مترو ایستاد. موج بعدی. نهنگ به نقطه ای نامعلوم آن طرف مترو نگاه کرد و گفت:

-پس شاید همدیگه رو بفهمیم. شاید مثل هم باشیم.

 

در سکوت سری تکان دادم. نهنگ همچنان متفکر به هیچ‌جا خیره بود. تقریبا فاصله‌ی کل فاصله‌ی بین دو ایستگاه را.

-کجا می‌ری؟

-علم و صنعت، نواب خط عوض می‌کنم. شما چی؟

 

دوباره همان هاله‌ی لبخند مانند روی صورتش نقش بست.

-نهنگا وقتی پیر می‌شن کجا می‌رن؟

 

بعد چند سرفه‌ی خشک کرد. انگار جانش را بیرون می‌داد. چند لحظه‌ای در سکوت سپری شد، بعد نهنگ با چرخاندن نگاهش به سمتم، ادامه داد:

-دارم از دریا دور می‌شم. می‌خوام برسم به ساحل.

 

و دوباره چند سرفه‌ی خشک دیگر. داشت تلف می‌شد. چشم‌های درشتش خون افتاده بود. نمی‌دانستم چه بگویم یا چه بکنم. می‌خواستم بپرسم چرا ولی نمی‌توانستم. لبخند محو شیرینش پیداتر شد و گفت:

-خیلی بهش فکر نکن، مهم نیست.

 

ایستگاه‌ها از پس هم می رفتند و موج آدم‌ها داخل و خارج می‌شد. نهنگ هم گاهی چشم‌هایش را می‌بست، گاهی با چشم‌های سرخش به من زل می‌زد و گاهی به یک نقطه‌ی نامعلوم. نفس‌هایش هر لحظه سنگین‌تر می‌شد.

-راستی این علم و صنعت چه جور جاییه؟ آدماش مثل توئن؟

-نه اصلا.

-خوبه، داشتم فکر می‌کردم که شاید، شاید واسه به ساحل زدن زود بود. شاید هنوز می‌شد چیزای بیشتری دید.

-نمی‌دونم. بستگی داره چیا دیده باشی. تهران خیلی بزرگه...

-و جای ما نهنگا نیست.

 

گوینده‌ی مترو اعلام کرد. «ایستگاه شهید نواب کسانی که قصد عزیمت در خط فرهنگسرا صادقیه را دارند برای تعویض خط در همین ایستگاه اقدام نمایند.»

-باید پیاده شم.

 

سرفه‌ی خشکی کرد و باله‌اش را بالا آورد. لبخند محوش خیلی کمرنگ شده بود و چشم‌هایش نیمه بسته. در مترو باز شد. نزدیک در رسیده بودم که زمزمه کرد:

رسیده‌ام به ساحل تهران

باله‌هایم عطر نم دارد.

از غریبی به جان آمدم آخر

اینجا چقدر نهنگ کم دارد.

 

***


این متن در اینستاگرام شخصی بنده نیز منتشر شده است.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۰۶
امیر کاج

همه‌ی داستان‌ها به شبی می‌رسند، سرد، تاریک، با انبوه تکه‌های ابر در آسمان، صدای هوهوی جغد‌ها و هر از گاهی رعدی و در نهایت، درخت‌های عریان که شاخه‌هاشان به دست مردگانی شبیه‌اند که سر از خاک در آورده؛ قهرمان این داستان‌ها در میانه‌ی کابوسی چنین، در اوج دهشت و تنهایی پا به فرار می‌گذارد و به هر سو که نظر می‌کند، هجوم تاریکی است و ترس و تنهایی. در داستان من اما قضیه کمی متفاوت بود.


نسیم گرم بین انبوه برگ‌های تک و توک درخت‌های کنار جاده جریان داشت. البته شاید به نظر من تک و توک می‌آمد چون شنیدم پدری چند ردیف عقب‌تر به فرزندش که هیچ‌وقت ندانستم پسر است یا دختر-از سکوت دائمش می‌شد حدس زد که دختر است.- می‌گفت:«درخت‌ها رو ببین! بشمرشون تا خوابت ببره.»


 آسمان صاف بود و تا حد زیادی روشن. انبوه ستارگان را می‌شد در آنجا دید؛ چیزی که در شهر من محال بود. من بیشتر راه، صورت گوشتالویم را به شیشه‌ی لک‌دار اتوبوس چسبانده بودم و سعی می‌کردم ستارگان را رصد کنم؛ می‌خواستم ببینم هنوز بعضی صورت فلکی‌ها را می‌شناسم یا همه چیز آسمان رویایی شب از یادم رفته. ناگهان شهاب کم‌رنگی به چشمم آمد، می‌توانستم قدرش را دو تخمین بزنم. همین تخمین سر‌دستی به من می‌گفت که هنوز با آسمان شب انس دارم و از گذشته چیز‌هایی در خاطرم هست. فکر کردم که به راستی چه‌قدر دلم برای بارش‌های شهابی و باران نورشان تنگ شده!


اتوبوس ساکت بود؛ می‌شد گفت خیلی ساکت، آن‌قدر که انگار هیچ‌کس نفس نمی‌کشید و گاه این فکر به سرت می‌زد که نکند گذرت به شهر مرده‌ها خورده؛ اما به ناگاه صدای پچ پچی ضعیف-که در آن سکوت به وضوح شنیده می‌شد.- سکوت مملو از بی‌جانی را می‌شکست. البته ناگفته نماند که صدای موتور و حرکت چرخ‌ها روی آسفالت جاده همیشه می‌آمد؛ یک جور موسیقی پس‌زمینه که به مرور زمان، گوش من به آن عادت و حذفش کرده بود.


تنها نبودم، با هر معیاری هم که حساب می‌شد. ردیف ردیف آدم در جلو و پشت سرم نشسته بودند؛ صرف نظر از آن‌ها، صفحه‌ی تلفن همراهم هر از گاهی روشن می‌شد که یعنی چند نفری حواسشان بود تنها نمانم، نگران بودند کجایم و نمی‌گذاشتند حوصله‌ام سر برود؛ بله بودند و بالاخره به هیچ‌وجه نمی‌شد گفت که تنها بودم.


آن شب به هیچ کابوسی ماننده نبود و من هیچ ترسی-یا حتی هیچ احساسی- در دل نداشتم. همه چیز بی نهایت آرام بود؛ آن‌قدر آرام که نمی‌توانست یک خواب باشد. شبی بود عاری از هیجان و صدا، مملو از نور ستارگان و نسیم گرم مطبوع. پس همه چیز عکس آن شب مشهور داستان‌ها بود؟ نه دقیقا. من داشتم فرار می‌کردم.


ساعت حدود 11 بود که راننده برای شام نگه داشت. به طرز عجیبی به خودش زحمت نداد چیزی بگوید، فقط نگه داشت و پیاده شد. مسافران خیلی آرام، بی‌آنکه حتی چیزی بگویند، اتوبوس را ترک می‌کردند؛ رفتنشان به رژه‌ی جسد‌های از گور برخاسته شباهت داشت. شنیدم که پدر چند ردیف عقب‌تر به نجوا گفت:«اگر جیش داری به بابا بگو. غذا هم، برای خودمون لقمه‌ی خوشمزه آوردم؛ مامانت کتلت که خیلی دوست داری درست کرده.» بچه پاسخی نداد؛ حتما سری تکان داده که از نظر من مخفی ماند. برای لحظه‌ای احساس کردم فرزندش پسر است و طعم کتلت‌های مادرم رفت زیر دندانم. آخ که چقدر دلم یک ساندویچ کتلت "مامان پز" می‌خواست.


آتش منقل قراضه‌ی رستوران از دور پیدا بود و مردی با رکابی سفید، ذغالش را باد می‌زد. روی صورتش دوده نشسته بود و مو‌های فرش به طرز عجیبی نامنظم بود. من از فاصله‌ای دور، ترقوه‌هایش را می‌دیدم و می‌توانستم به راحتی دنده‌هایش را بشمرم. ریش بلند و کثیف، ابرو‌هایی پرپشت بالای چشم‌هایی نسبتا ریز که می‌شد جرقه‌های آتش را در آن دید، در صورت استخوانیش جای گرفته بودند. دیدن خود او، به عنوان آشپز، کافی بود تا اشتهایم کور شود اما مجبور بودم، چیزی بخورم؛ هنوز راه زیادی در پیش بود.


دیدن داخل رستوران هم دردی دوا نمی‌کرد؛ جولان‌گاه مگس‌ها، با صندلی‌های فلزی که قرن‌ها هیچ‌جا ندیده بودم و میز های شیشه‌ای پایه فلزی که روی تک تکشان، جای دست و لک و... بود. چشم چرخاندم؛ به دنبال میزی خالی، کنار یک پریز. طولی نکشید که در کنج سمت راست رستوران، یک میز دو نفره که کنارش پریزی قرار داشت، یافتم. کوله‌ام را روی میز گذاشتم، گوشیم را به شارژ زدم و با گوشه چشمی به وسایلم، رفتم که سفارش بدهم.


جلوی میز سفارشات جمعیت در هم پیچیده بود. بوی تند عرق، با بوی گوشت و مرغ کبابی و پیاز مخلوط شده بود؛ بینیم می‌سوخت؛ همه چیز نوید غذای منتهی به دل‌پیچه را می‌داد. مقابلم همهمه‌ای بود از صدا‌هایی که نمی‌شد از هم تفکیک کرد و آدم‌هایی که برای همان غذا، مثل کرم توی هم می‌لولیدند. چشمم به مردی خورد که دقیقا در امتداد من، پشت یک میز نشسته بود؛ به دور از همهمه، در آرامشی مثال زدنی؛ از پشت سر کمی شبیه پدرم به نظر می‌آمد؛ حدس زدم پدر و فرزند چند ردیف عقب‌ترند که روی آن میز نشسته‌اند و با لذت کتلت می‌خوردند. دروغ بود اگر می‌گفتم حسودیم نشده.


به میان جمعیت زدم. هیکل درشتم کمک می‌کرد که برای خودم جا باز کنم. چند لحظه بعد روبروی مردی بودم که سفارش‌ها را می‌گرفت. فریاد کشید: «جوجه یا کوبیده؟» زمزمه کردم:«جوجه.» صدایم چنان آرام و گم بود که حتی به گوش خودم نرسید. مرد گفت:«ده تومان می‌شه.» و یک تکه‌ی مکعبی چوب، روی میز انداخت. اسکناس را روی میز مقابلش گذاشتم و از جمعیت جدا شدم. با خودم فکر کردم چطور صدای گمشده‌ی مرا -آن هم در انبوه آن همه صدا- که حتی خودم نشنیده بودم، تشخیص داد؛ تصور کردم در اثر سال‌ها کار کردن در انبوه صدا‌ها، گوش‌هایش نیرویی ماوراطبیعه در تفکیکشان از هم پیدا کرده.


از دور متوجه مردی که ده یا بیست سالی مسن تر از من و پشت میزم نشسته بود، شدم. کوله‌ی مرا روی صندلی مقابلش گذاشته بود و کیف دستی خودش را روی زمین. روی میز، تنها یک ظرف پلاستیکی مات بی‌رنگ که به نظر غذای مرد می‌آمد، قرار داشت. از دور که مرا دید دست تکان داد، انگار آشنایی دیده باشد. رفتم کوله را زمین گذاشتم و مقابلش نشستم.


-اشکالی نداشت ما اینجا نشستیم؟


لهجه‌ی تندی داشت که سعی می‌کرد پشت فارسی غلیظ و شمرده مخفی بماند، اما تلاش مضحک بی‌اثری بود. حتی شمایلش برای من شبیه یک شوخی بود. مو‌های بلند و مجعد فلفل نمکی، چشم‌های سبز روشن، لب‌هایی کبود‌تر از چهره‌اش و بینیی کوفته‌ای که بیشتر صورتش را اشغال کرده بود؛ همه‌ی این‌ها در ترکیب با پیراهنی بنفش که طرح پرنده‌های کوچک سفید داشت، گردبند فروهر بدلی و دمده و شلوار پارچه‌ای سرمه‌ای، به غایت مسخره به نظر می‌آمد؛ اما احتمالا اگر از خودش می‌پرسیدی تیپی هنری به خود داده بود.


-نه مشکلی نیست.


چیز دیگری نمی‌توانستم بگویم. هر چند هم کلامی با هر مزاحمی-مضحک‌هاشان بیشتر- حالم را بهم می‌زد.


-شارژرتون رو هم کشیدم و سه‌راهی متصل کردم که جفتمون بتونیم گوشیامون رو شارژ کنیم.


بعد بدون آن‌که منتظر جوابی بماند، مشغول گوشیش شد. من هم چیزی نگفتم. حواسم بود که کی سفارشم آماده می‌شود و به پررو بازی‌ها و صمیمیت تصتعی او کوچک‌ترین اهمیتی نمی‌دادم. میز پدر و فرزند چند ردیف عقب‌تر، پشت توده‌ی جمعیت در هم رفته‌ای که لحظه به لحظه رشد می‌کرد، پنهان شده بود.


-راستی شما اینستاگرام دارید؟


حتی به او نگاه نکردم، فقط به آرامی پاسخ مثبت دادم. ادامه داد:


-من رو فالو کنید. بنده از نوازنده‌های فولکلور هستم. هنر فولکلور متاسفانه...


گوشم ادامه‌ی حرف‌هایش را نشنید. حتی نمی‌دانم وقتی بلند شدم و میز را ترک کردم که سفارشم را بگیرم، هنوز حرف می‌زد یا خیر، اما مهم نبود؛ او دلقکی بود که قرار نبود بیش از بیست دقیقه تحملش کنم. وقتی خواستم سفارش را تحویل بگیرم فهمیدم آن مکعب چوبی فیش غذایم بوده. به ناچار دست به جیب بردم تا ده تومان دیگر پرداخت کنم، اما مرد پشت میز فریاد زد:«فیشت رو جا گذاشتی، متوجه شدم. غذات رو بگیر و برو. نوش جان.» تشکر کردم و بشقابی لب پریده محتوی یک سیخ -نهایتا پنج تکه‌ی کوچک- جوجه کباب، دو گوجه‌ی لهیده و نیمه پخته، با پوستی تماما سیاه و سوخته و چند تکه نان که مثل لاستیک بود کشسان بود، را تحویل گرفتم. با خودم فکر کردم آن مرد علاوه بر نیروی غیر طبیعیش در تفکیک صدا‌ها، توجه قابل تحسینی هم به اطرافش دارد؛ برای چند ثانیه‌ای مرد پشت میز، در قامت ابر انسانی داستانی در ذهنم جلوه کرد که می‌شد درباره‌اش نوشت.


وقتی آقای مزاحم، مرا دست به غذا دید، در ظرف بی‌رنگش را برداشت و من برای اولین بار متوجه شدم که به احترام من، لب به غذایش نزده؛ کمی پیش خودم شرمنده شده بودم که چرا به حرف‌هایش گوش ندادم.


-کلم پلوئه. احتمالا به مذاق شما جور نیست ولی بفرمایید.


لبخند زدم و پیشنهادش را محترمانه رد کردم. نه اینکه کلم پلو دوست نداشتم، فقط نمی خواستم شب برنج بخورم. این مطلب را برای او هم توضیح دادم که در جواب گفت:«بله، از قدیم هم گفتن شام، رو بده دشمنت بخوره.» با پوزخندی گفتم:«پس حتما من دشمن شما بودم که کلم پلو تعارفم کردید؟ بله؟!» کمی سرخ شد و خندید. شام بی‎هیچ حرف اضافه‌تری، در سکوت و آرامش خورده شد. من به محض فرو دادن آخرین لقمه، برای این‌که او یا هر آدمی را بیش از این تحمل نکنم، کوله‌ام را برداشتم و خداحافظی کردم؛ او هنوز دهانش پر بود، پس بالاجبار به تکان دادن سری اکتفا کرد.


چند دقیقه بعد من جلوی اتوبوس ایستاده بودم و آسمان رویایی را تماشا می‌کردم. نسیم گرم صورتم را قلقلک می‌داد و من سعی می‌کردم حافظه‌ام را قلقلک بدهم؛ شاید نام چند صورت فلکی دیگر را به خاطر بیاورم اما هیچ. سر به سوی آسمان نهاده، سنگینی دستی را روی شانه‌ام احساس کردم. آقای مزاحم بود که با لبخندی مهربانانه به من نگاه می‌کرد.


-گوشی و شارژرت رو جا گذاشتی، حواست کجاست؟

-به آسمون.

-نگاه می‌کنی ببینی ستاره‌ها راجع به زندگیت چی می‌گن؟

-ستاره‌ها حرف نمی‌زنن، منم فقط نگاهشون می‌کنم.


مرد پاکت سیگار بهمنی از جیبش در آورد و با پوزخندی گفت:


-منو بگو فکر کردم عاشقی و می‌خوای خط ستاره‌هاتو بخونی. آخه می‌دونی این روزا همه عاشقن.

-شاید منم باشم.

-پس سیگار می‌کشی عاشق؟


سری به نشانه‌ی منفی تکان دادم و نگاهم را دوباره معطوف ستارگان کردم.


-خوبه که نمی‌کشی، منم دیگه عادت کردم که...


گوش‌هایم ترجیح داد سکوت ستارگان را بکاود. در داستان‌ها توصیف‌های فراوانی از آسمان شب خوانده‌ام اما تا کنون هیچ‌کدام دلم را نبرده. آسمان شب که به وصف نمی‌آید، تنها مبهوت می‌کند؛ دلبر چند میلیارد ساله‌ی من! لحظه‌ای به این رویا فرو رفتم که چند هزار سال نوری، دور از خودم، بین ستاره‌ها رها شده‌ام؛ در سرما و سکوت مطلق خلا. ناخودآگاه لبخند رضایت روی لب‌هایم نشست، نمی‌خواستم برگردم؛ سرزمین رویا‌های من، دیگر نیازی نبود از چیزی فرار کنم؛ نه از آرزو به واقعیت، نه از واقعیت به آرزو.


-گوشت با منه؟

-راستش نه.

-تک و تنهایی، آره؟


لبخند زدم؛ خیره به ستارگان، پرسیدم:


-تک یا تنها؟

-مگه فرقی هم دارن؟

-حتما دارند! راستش من نگفتم بهت ولی منم دستی توی هنر دارم.

-تو هم نوازنده‌ای؟

-نه،نه من می نویسم.

-یعنی شاعری؟


هنر برایش در موسیقی خلاصه می شد؛ کمی مخفیانه به طرز فکرش خندیدم و بعد از مکثی گفتم:


-نه، من داستان می‌نویسم. حوصله داری برات یه قصه بگم؟


صدای فندکش آمد و گفت:


-چرا که نه، شاید با آخرین سیگارم بچسبه.

-شاید! قصه‌ی تنهایی و سیگار از قدیم هم به هم پیوند خوردن. راستش خیلی از ما فکر می‌کنیم تنهاییم ولی فقط فکر می‌کنیم؛ واقعیت خیلی فرق داره. شاید ندونیم ولی بعضیا همیشه کنارمونن. یه وقت توی نور گوشیمون دیده می‌شن، یه بارم تو سکوت شب مخفی می‌مونن. گاهی حتی بیشترین تاثیر رو توی زندگیامون داشتن و ما هیچ‌وقت حتی متوجه حضورشون نشدیم. البته بگم قصه‌ی من راجع به اینا نیست. فقط خواستم بهت بگم خودم تنها نیستم و اینو خوب می‌دونم.


صفحه‌ی روشن گوشی را نشانش دادم.


-برعکس چیزی که کتابا می‌گن و بیشتر مردم فکر می‌کنن، تنهایی توی جمع اتفاق نمی‌افته. یعنی تا وقتی تو بدونی می‌تونی به بغلیت بگی سلام و اونم بشنوه و بفهمه، چطوری می‌تونی تنهایی رو احساس کنی؟ اگه داد بزنی و بغلیت بپرسه چی شده، چته، می‌تونی بگی تنهایی؟


لحظه‌ای به چهره‌اش نگاه کردم. بی‌توجه، دنباله دود سیگارش را در هوا دنبال می‌کرد. خیالم کمی راحت شد. فقط خودم می‌شنیدم.


-ولی یه شهری هست، شبیه زمستان اخوان؛ به هر کسی سلام می‌کنی، جواب نمی‌گیری. سر‌ها خم و چهره‌ها پنهان‌اند. اون‌قدر غریب که حتی نمی‌شه مطمئن بود، موجوداتی که توی شهر از کنارت رد می‌شن مثل تو آدم‌اند یا نه. اگه توی قطار شهری بشینی، تا شعاع سه تا صندلی، هیچ‌کس کنارت ننشسته و توی شهر که قدم بزنی، پرده‌ها کشیده و مغازه‌ها بسته می‌شند. زمستونا جلوی خونه‌ات یه آدم برفی درست کردی ولی هیچ بچه‌ای با‌هاش بازی نمی‌کنه؛ حتی عاشق و معشوقای رمانتیک هم با انگشت آدم برفیت رو نشون نمی‌دن یا با‌هاش عکس نمی‌گیرن. آدم برفیت از غصه آب می‌شه؛ اثری ازش باقی نمی‌مونه؛ انگار هیچ‌وقت جلوی خونه‌ات نبوده. می‌دونی جهنم چیه؟ این‌که خونه و خیابون فرقی نداره. وقتی توی خیابونی دل کسی برات تنگ نشده، کسی دلش شور نزده. اگر هیچ‌وقت هم از خونه در نیای کسی دلتنگ نمی‌شه، اصلا کسی نمی‌فهمه. شاید اگر همون‌جا هم بمیری، کرم‌ها نخورنت. خلاصه مهم نیست چه‌قدر دلتنگ باشی، خونه ات دری داره که هیچ‌وقت باز نمی‌شه. آره توی این شهره که تو واقعا تنهایی؛ پشت یه در، که هیچ‌وقت باز نمی‌شه.

-می‌فهمم.


نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم؛ قهقهه که نه، فقط نیشم خیلی باز شده بود.


-می‌دونم. واسه همینه تنها نیستم. واسه همینه ترسی تو دلم نیست. واسه همینه فرار نمی‌کنم.


چهره‌اش برگشت. معلوم بود حرفم را نفهمیده. با خنده به شانه‌اش زدم و گفتم:


-آره، اینطوریه.


لبخند زد.


-خب حالا تکی داری میری مسافرت یا داری برمی‌گردی؟

-هیچ‌کودوم.


گیج شده بود. دستش را بین مو‌هایش برد.


-ببین خیلی چیزا رو پشت سرم جا گذاشتم، آخرین فرصتامو. روبروم... هعی... روبروم هیچی نیست آقا، همه‌اش از دست رفته. فقط می‌خوام دور بشم آقا.


گیج‌تر شده بود اما قبل از این‌که بتواند چیزی به زبان بیاورد، صدای آرامی زمزمه کرد:«همه سوار شید.» و آدم‌ها دوباره مرده‌وار سوار اتوبوس می شدند. نسیم گرم، هنوز جریان داشت و من برای آخرین بار به آسمان شب نگاه کردم. ستارگان در دوریی ابدی به من چشمک می‌زدند. چند دقیقه بعد همه در صندلی‌هاشان جا گرفته بودند. اتوبوس راه افتاد. صدای حرکت چرخ‌ها روی جاده را نمی‌شنیدم. سر برگرداندم که ببینم فرزند پدر چند ردیف عقب‌تر پسر است یا دختر؛ آنجا نبودند، پدر از دست رفته بود، بچه جا مانده بود و من احساس می‌کردم چند سال نوری از آنها دور شده‌ام.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۴:۰۱
امیر کاج

I've always been silver ashes, but I still stuck in flesh and bones... So my stories are not over yet.

***

انگلیسی؛ چون دوست دارم.

از نو می‌نویسم اگر بشود.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۷:۲۷
امیر کاج

صرفا به عنوان یه پیشنهاد: "روی لبه ی دنیا" رو مطالعه کنید، بعد به ادامه مطلب سر بزنید.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۰
امیر کاج

سکوت... سرما... من احاطه شده بودم... در آبی دریا؛ گم شده بودم، غرق شده بودم، یا راحت بگویم، چند وقتی می‌شد که مرده بودم. اما امتداد بعضی فکر‌ها... تاریخ‌ها... لبخند‌ها... به ابدیت می‌رسد. هر چقدر هم خودت را خفه کنی یا موج سرد زمان از تو بگذرد، آن فکر‌ها از تو نمی‌گذرند. شاید مدتی مخفی شوند، گم شوند، غرق شوند... اما هرگز نمی‌میرند؛ حتی اگر تو مرده باشی.


رویای آشنای آن صورت... سفید... روشن... تیله‌های سیاه و تاریک... لبخند پهن و آرام‌بخش شرابی... امواج پیچ خوردهی آبی. شاید کسی ورق‌های رنگ‌ و رو‌ رفته‌ی این دفتر را به خاطر نیاورد اما، یاد دختری که مو‌هاش آبی بود، هنوز هم در پستوی ذهن من، جریان دارد. برای خیلی‌ها این داستان در همان کافه تمام شد؛ آخرین تیر من، در تاریک‌ترین حفرهی دنیا، شمارهای بود که به یک غریبه می‌سپردم تا شاید به دست آشنایم برسد. امیر محبوس در حفرهی آبی. پایان...بعضیها اما هنوز هم به دنبال ادامه‌ی قصه می‌گشتند.


واقعیتی که تا مدت‌ها در قلب من مخفی ماند؛ سرنوشت آن تیر... ادامه‌ی قصه... رهایش کرده بودم تا شاید مرا رها کند. اما امتداد بعضی فکر‌ها... تاریخ‌ها... لبخند‌ها... به ابدیت می‌رسد. تولدش به ابدیت می‌رسد... نه این قصه‌ای نبود که مرا رها کند! قصه ای که چند وقتی می‌شد مرا کشته بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۰۴:۲۰
امیر کاج

-به هر حال من یکمی ناخوش بودم امشب ببخشید.(البته هستم.(

+Sorry I can't help with that.

-وظیفه ای نداری. من خودم به پای خودم پیچیده ام. هیچکس رو نمیشه از خودش نجات داد!

+اما >< و روی این باید تفکر بیشتری بکنم.

-ببین من نمی تونم تو رو از خودت نجات بدم. تو هم نمی تونی منو از خودم نجات بدی. واسه همین میگم اگر بگی می خوام تنها باشم، من باید بهت اسپیست رو بدم اما ><.

+شاید. اما می‌تونم مقداری از وزن مشکل رو تحمل کنم. رایت؟

-آره میتونی ولی میخوای؟

+می‌خوام. دتس وات ایت مینز.

***

پی نوشت 1: اکثرا این دیالوگ ها همون موقع که گفته میشن، سریع اینجا منتشر میشن. این مورد اینطوری نیست. مال چند ماه پیشه و بخش هایی رو هم از وسطش زدم.
پی نوشت 2: می دونید یه جورایی عجیب و با نمکه که چند ماه قبل حرفایی بزنی که برای چند ماه بعد بدرد بخوره.:دی
پی نوشت 3: می خوام. دتس وات ایت مینز.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۹:۵۰
امیر کاج

وقتی از دور به آدم‌ها نگاه می‌کنید، همگی شبیه یک‌دیگرند؛ وقتی کمی نزدیک‌تر می‌شوید، تفاوت‌ها نمایان می‌شود. این قاعده‌ای کلیست، اما هستند کسانی که حتی از دور تفاوت‌هایشان را احساس می‌کنید. اگر به این آدم‌ها نزدیک شوید، متوجه شکافی عمیق در تفاوت‌اشان با دیگر تفاوت‌ها می‌شوید. این آدم‌ها حقیقتا فرق دارند؛ شما را با صدا‌های جدید، بو‌های جدید و در کل دنیایی جدید، آشنا می‌کنند. اما گاهی در مسیر این آشنایی، رفته رفته دنیای خودتان گم می‌شود. بعد از آن دیگر به هیچ جا تعلق نخواهید داشت. آنچه می خوانید داستان گم شدن من است.

 

من هر روز برای رسیدن به محل کارم از قطار استفاده می‌کردم؛ در راه روزنامه‌ی صبح را می‌خواندم و یک سیگار می‌کشیدم و به طور کلی سرم به کار خودم گرم بود، کاری هم به کار آدم‌ها نداشتم؛ همانطور که گفتم، از دور همه‌اشان شبیه هم بودند و من به قدر کافی آدم شبیه‌ آن‌ها در محل کارم می‌دیدم. تا اینکه در همین هفته‌ی آخر متوجه او شدم.  پسری جوان، لاغر اندام و رنگ پریده که سوییشرت کلاه دار خاکستری به تن داشت و تمام طول هفته، بی هیچ تغییری روی یک صندلی قطار نشسته بود. صورتی استخوانی داشت؛ بیش از حد سفید با چشم هایی گرد، مات و بی حالت که زیرشان گود افتاده بود. لب های باریک و کبودش دائما چیزی را زمزمه می‌کردند. باید اعتراف کنم که در نگاه اول شبیه دیوانه‌ها یا معتاد‌ها به نظر می‌رسید. روز‌های اول نسبت به او بی‌تفاوت بودم  اما چیزی انتهای ذهنم را قلقلک می‌داد. یک کنجکاوی ناشناخته درون من بیدار شده بود. می‌خواستم آن پسر را بشناسم، کسی درون ذهنم زمزمه می‌کرد که سراغش بروم. بالاخره یک روز خودم را قانع کردم که کنارش بنشینم. اول چیزی نگفتم، سعی کردم به زمزمه‌هایش گوش کنم اما به نظر نمی‌آمد حرف‌هایش معنی دار باشد. پاکت سیگارم را بیرون آوردم و سیگاری آتش زدم، فرصت خوبی برای شروع مکالمه بود.

-سیگار؟

 

 هیچ چیز نگفت، انگار چیزی نشنیده باشد اما من می‌فهمیدم که شنیده. پاکت سیگارم را به داخل جیب کتم برگرداندم. با اینکه پسر رنگ پریده کوچک‌ترین علاقه‌ای به هم کلامی نشان نداده بود، نتوانستم در مقابل چیزی که ذهنم را قلقلک می داد، مقاومت کنم. پکی به سیگارم زدم و پرسیدم:

-می‌تونم بپرسم، کجا می‌رید؟

-نمی دونم.

 

جواب عجیبی بود اما عجیب تر از آن، سرمای خشک صدایش بود که تا عمق استخوان های تنم نفوذ می‌کرد. باید بیشتر می پرسیدم.

-خب یعنی چی؟ شما هر روز سوار یه قطار می‌شید و حتی نمی‌دونید اسم ایستگاهی که پیاده می‌شید چیه؟

-من از وقتی سوار این قطار شدم، ایستگاهی که باید پیاده شم رو پیدا نمی‌کنم.

 

شانه‌ای بالا انداختم. او همچنان به همان نقطه ی نامعلوم خیره مانده بود. پک دیگری به سیگارم زدم. قلقلک‌های درون سرم بیشتر شده بود، کنجکاوی ناشناخته بین شیار‌های مغزم دست می‌کشید.

-یعنی گم شدید؟

-نمی‌شه در مورد من اینو گفت. من فقط جایی که بهش تعلق دارم رو پیدا نمی‌کنم.

-اسم ایستگاهتون چیه؟ شاید قطار اشتباهی رو سوار شدین.

-اسم ایستگاه رو نمی دونم ولی قطارش فرقی نمی‌کنه. همه‌اشون یکین.

کمی گیج شده بودم، حرف‌هایش معنی نداشت اما آنقدر خشک و مطمئن حرف می‌زد که جرئت مخالفت مستقیم را از من می‌گرفت.

-ببینید این قطار از یه سری ایستگاه خاص رد می‌شه که اسماشون رو توی اون نقشه نوشته. قطار‌های دیگه‌ای هم هست که از ایستگاه‌های دیگه رد می‌شه، شما اگر به من بگید، اسم جایی که می‌خواید برید چیه بهتون می‌گم کودوم ایستگاه پیاده شید و اگر لازم باشه چه قطاری رو سوار شید تا بهش برسید.

-همونطور که گفتم، من اسم جایی که می‌خوام برم رو نمی‌دونم.

-پس از کجا تشخیصش می‌دین؟

-از بو، از صدا‌ها. اینجا هنوزم صدا‌ها رو می‌شنوم؛ هنوز بوی عجیب میاد. من می‌خوام برم یه جایی که این بو نیاد، یه جایی که ساکت ساکت باشه.

 

صدای خاصی به گوشم نمی‌رسید، بوی خاصی را هم احساس نمی‌کردم. همه چیز عادی به نظر می‌رسید. او همان‌طور بی‌حرکت نشسته بود و حتی برای لحظه‌ای به من نگاه نمی‌کرد؛ خیره بود، به همان نقطه‌ی نامعلوم. اگر راستش را بگویم، کمی مرا می‌ترساند، حرف‌هایش اصلا عادی نبود. دیگر باید پیاده می‌شدم، از جایم بلند شدم، کتم را مرتب کردم و گفتم:

-خب من همین ایستگاه پیاده می‌شم اما به نظرم شما یه نگاهی به نقشه بندازید. شاید اسم جایی که می‌خواید برید رو به خاطر آوردید.

-چیزی وجود نداره که به خاطر بیارم. همونطور که اسم ایستگاهی که من سوار این قطار شدم هم تو نقشه نیست!

-اما این امکان نداره!

-می‌تونم بهت نشونش بدم. امشب دوباره سوار قطار شو و من به ایستگاهی که توی اون نقشه نیست می‌برمت.

 

برای اولین بار به من نگاه کرد. نگاهش بی حالت و سرد بود. کمی مرا می ترساند، خودم هم نفهمیدم چرا سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. او هم سری تکان داد و دوباره به همان نقطه‌ی نامعلوم خیره شد. تمام طول روز در محل کارم او را به خاطر می‌آوردم. نگاه سرد و مرده‌اش جلوی چشمانم رژه می رفت. چشم های توسی یخ زده ای که هیچ حسی نداشتند. با وجود اینکه کمی ترسیده بودم، به یک چیز اصلا شک نداشتم؛ من شب برای دیدن آن ایستگاه به قطار بر‌می‌گشتم.

 

نفهمیدم، آن روز چگونه گذشت. تمام آدم‌ها در محل کارم به من می‌گفتند که عجیب رفتار می‌کنم؛ من هم در جواب، لبخندی می‌زدم و می‌گفتم که کمی ناخوشم. ذهنم خیلی درگیر شده بود، انگاری کسی در سرم حرف های نامفهومی را زمزمه می‌کرد. مگر می‌شود نام یک ایستگاه قطار در نقشه نباشد؟

 

شب فرا رسید. او روی همان صندلی، خیره به همان نقطه ی نامعلوم نشسته بود. انگار از صبح که ترکش کردم کوچکترین حرکتی نکرده باشد. رفتم کنارش نشستم و یک سیگار از جیب کتم در‌آوردم و آتش زدم.

-خسته شدی. یکم چشاتو ببند، هنوز خیلی راه مونده.

 

راست می گفت. سرم بدجور درد می‌کرد. دود سیگارم را در فضا دنبال می‌کردم که چشم‌هایم بسته شد.

-پاشو همین ایستگاهه!

 

چشم‌هایم را که باز کردم قطار از حرکت ایستاده بود. هیچ چیز دیده نمی‌شد، تاریکی از پنجره‌ها به درون قطار هجوم آورده بود، انگار به یک گور وارد شده باشیم. از جایش بلند شد و با گام های بلند شروع به رفتن کرد؛ من هم به دنبالش به راه افتادم.

-اینجا خیلی تاریکه! چطوری می‌بینی؟!

-من نمی‌بینم، بو ها رو احساس می‌کنم، صدا‌ها رو دنبال می‌کنم. دنبال من بیا. من اینجا رو می‌شناسم، با من باشی گم نمی‌شی.

 

هر چه گوش می‌کردم هیچ چیز نمی‌شنیدم. سکوت مطلق در لباس تاریکی خودنمایی می‌کرد. کمی بو کشیدم، شاید چیزی احساس کنم، اما بویی نمی‌آمد، همان بوی همیشگی، شاید تنها بوی ترس خودم به آن اضافه شده بود. از دور ساختمانی شبیه یک کلیسا نمایان شد.

-اون یه کلیساست؟

-جاییه که اونا رو نگه می‌دارن. اینجا مخفی‌شون کردن که کسی متوجه‌اشون نشه. من اسم ها یادم نمیاد. به جایی که حقیقت رو پنهان کردن می‌گن کلیسا؟

-نمی‌دونم ولی اینجا شبیه کلیساست.

 

در فلزی ساختمان را هل داد. حقیقتی که پشت آن در می دیدم، باور نمی کردم. میلیون ها تابوت کوچک که روی هر کدام‌اشان را با پارچه‌ای سفید پوشانده بودند. روی دیوار‌های آن کلیسا هیچ تصویری نبود؛ تنها سنگ سیاه و سرد. حالا بوی عجیب و ناشناسی را احساس می‌کردم. زمزمه هایی را می‌شنیدم. صدایی مابین شیون و جیغ یک نوزاد که انگار با من حرف می‌زد.

-از این طرف می‌خوان یه چیزی رو ببینی.

 

منظره‌ی وحشتناکی بود، من به دنبال او، یک دیوانه که حتی نمی‌شناختمش، میان میلیون‌ها تابوت کوچک قدم می‌زدم. نباید به دنبال کنجکاویم راه می‌افتادم! او هر از چند گاهی مکثی می‌کرد، انگار با دقت به کسی گوش می‌دهد، بعد دوباره راهش را در میان تابوت‌ها ادامه می‌داد. من وحشت زده بودم، هر طرف چشم می چرخاندم، یا پارچه ی سفید بود یا سنگ سیاه.

-همینجاست. پارچه رو بردار.

 

به یک تابوت اشاره می‌کرد. حالا من وحشت زده و نگران به سکانس پایانی کنجکاوی‌هایم رسیده بودم. قلقلک‌های درون سرم به اوج خودشان رسیده بودند. آخرین پرده آماده‌ی کنار رفتن بود. با وجود تمام وحشت زدگی‌ام، نمی‌توانستم مقاومت کنم، می‌خواستم بدانم تمام روز ذهنم درگیر چه بوده. پارچه را کنار زدم... تا مغز استخوانم یخ زد. خون درون تنم خشک شد، رنگ را می دیدم که از روی پوست صورتم فرار می‌کند.

-می‌شناسیش؟

 

چیزی نگفتم، تنها به نوزاد مرده‌ای که مقابلم بود، خیره شدم، او را می‌شناختم. بار‌ها دیده بودمش، میان آلبوم عکس‌های کودکیم. آن نوزاد خود من بودم!

-اون نوزاد رو می‌شناسی؟

-تو کی هستی؟! چرا منو اینجا آوردی؟!

-پرسیدم اون نوزاد رو می‌شناسی؟

-این نوزاد منم!

 

چیزی نگفت، کلاه سوییشرتش را روی سرش کشید و با گام هایی بلند شروع به رفتن کرد. من شوکه شده بودم، خیره مانده بودم به خودم. صدای شیون و جیغ چند نوزاد در سرم اوج می‌گرفت. انگار می‌خواستند چیزی به من بگویند، اما صدا‌هایشان در هم گم می‌شد.

-هعی پرسیدم تو کی هستی؟

 

از حرکت ایستاد. برگشت و به من نگاه کرد.

-نمی‌دونم. من یه نوزاد مرده‌ام. من هیچوقت زندگی نکردم، من مرده به دنیا اومدم. من هیچ حافظه‌ای ندارم، اما تو بگو، تو کی هستی؟

-من...

 

جواب را نمی‌دانستم؛ بوی ترس و وحشتم با بوی عجیب آنجا در هم آمیخته بود. چشم‌هایم را بستم تا شاید بتوانم تمرکزم را حفظ کنم و خودم را به خاطر بیاورم. اما آن همه صدا ذهن نامتمرکزم را آشفته‌تر می‌کرد. میلیون‌ها کودک با شیون، در سرم جیغ می کشیدند: «ما همه مرده‌ایم.» چشم‌هایم را به هم فشار دادم، شاید بتوانم کمی متمرکز‌تر شوم، من که هستم؟

حالا می‌فهمم مشکل نامتمرکز یا آشفته بودن ذهنم نیست، مغزم حالا حقیقت را بو می‌کشد. ذهن من دیگر کاملا خالیست! من نوزادی هستم که مرده به دنیا آمده و حتی فرصت گریه کردن به حال خود را ندارد. من هرگز زندگی نکرده ام، من به اینجا تعلق ندارم. کلاه سوییشرتم را روی سرم می‌کشم، نباید از قطار جا بمانم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۷
امیر کاج

دکتر، لبخند بر لب از پشت شیشه ی کلفت عینکش، به مرد ژولیده نگاهی می اندازد، به خوبی می تواند رگ های سرخی که روی سفیدی چشمش ورم کرده، بشمارد. مرد خسته است، این را گودی عمیق زیر چشم هایش و آشفتگی مو های کم پشتش که سالهاست از نوازش دندانه های شانه بی بهره مانده، فریاد می کشد.

- خب شما تماس گرفتید و به منشی مرکز با اصرار گفتید که لازمه با یه متخصص صحبت کنید، جالبه بدونید منشی مرکز به مشکوک بودن لحن و ظاهرتون اشاره مستقیم کردن(با انگشت به پرونده ی زیر دستش اشاره می کند.) اگر بخوام صادق باشم نمی تونم خیلی با ایشون مخالفت کنم...( می خندد.) اما من در خدمتتونم، چه کمکی از دستم بر میاد؟

- می دونی... آدم های زیادی با من صحبت کردن. اسم های مختلفی روی خودشون می ذاشتن. خانواده، دوست، آشنا، همکار، عشق، مشاور خانواده، روانکاو، روانشناس، روانپزشک... و حالا یه متخصص! ولی راستش... هیچ کودوم بهم کمکی نکردن. همه اشون تلاش می کردن یه کار رو انجام بدن و همه اشون یه چیز بودن.

- پس امیدوارم من کمی متفاوت از بقیه باشم و بتونم با توجه به تخصص هام، صادقانه بهتون کمک کنم.(لبخند پهنی تحویل می دهد.)

- تخصص...(به سختی شنیده می شود.) اصرارت روی واژه ها جالبه، آقای...(مکثی عمدی که دکتر خودش را معرفی کند.) دکتر!(با نارضایتی.) من به شما اعتماد دارم، نیازی نیست با تکرار کلمه ی صادقانه و خنده های تصنعی سعی کنی، قانعم کنی که قابل اعتمادی.

- (یک ابرویش را بالا می اندازد و نیشش باز می شود.) این خیلی خوبه! نشون می ده ما یه گام جلوییم. حالا شما می تونین بدون دغدغه حرف هاتون رو تماما با من در میون بذارین و من هم با داشتن اطلاعات کافی به بهترین شکل بهتون کمک کنم.

- می دونی... موضوع فقط این نیست که من حرف هامو بزنم. من خیلی جا ها حرف هامو زدم، بیشتر از اون که بتونی فکرش رو بکنی. همه هم سعی کردن به بهترین شکل به من کمک کنن اما نتیجه اشو می بینی...(پوزخند تلخی می زند.) دیگه حتی نبض رگ های روی چشممو حس می کنم، کم مونده ازشون آبشار خون جاری شه!

- خب بیا یه شانسی به خودمون بدیم و خوشبین باشیم. در مورد مشکلت توضیح بده شاید تونستم کمکی کنم.

- اگر اینجا هستم نشون می ده که می خوام یه شانسی به خودم بدم اما خوشبین بودن توی خون من نیست، از خوشبین بودن خوشم نمیاد؛(دستش را روی معده اش می گذارد.) یه چیزایی رو توم بهم می زنه. اما در مورد مشکلم توضیح بدم؛ کودومش دقیقا؟ از کجا شروع کنم؟

- نمی دونم هر جا خودت دوست داری. مثلا اینکه چرا کم مونده از چشات آبشار خون جاری بشه؟

- دکتر می دونی... دیگه حتی نمی تونم چشامو ببندم!

- مسئله یه جور کابوسه؟

- نمی دونم... شاید فقط از دیدن یه رویا خسته شدم.

- و اون رویا چیه؟

- چشاتو ببند دکتر، تو هم می تونی ببینیش. چشاتو ببند، بهم بگو چی می بینی؟

-فکر می کردم اوضاع برعکس باشه و من سوال کنم و بهت بگم چیکار کنی!(می خندد.)

-همیشه اوضاع اونطور که فکر می کنی پیش نمیره دکتر. تو به عنوان یه متخصص باید اینا رو بدونی! چشاتو ببند.

-باشه قبوله!(چشم هایش را می بندد.)

-چی می بینی؟ ترسیمش کن، می خوام رویا ها رو ببینم.

-ممممم... باید اعتراف کنم دارم عجیب ترین جلسه ی زندگیم رو تجربه می کنم! یه کلبه ی چوبی می بینم، بالای یه کوه مه گرفته. خودم اونجام؛ زنمم همرامه. یه دختر بچه ی پنج ساله داره با بادبادکش لای مه ها بازی می کنه. دستم روی شونه ی سرد و لخت زنمه، اون با لبخند به من نگاه می کنه، دندون هاش برق می زنن... منظورت رو متوجه شدم؛ اما مگه خودت نگفتی که اوضاع همیشه اونطور که فکر کنیم یا دوست داریم پیش نمیره. همه ی رویا های ما محقق نمی شن؛ خیلیاشون در حد رویا می مونن. این قانون طبیعته. مثلا منو زنم هرگز نمی تونیم بچه دار شیم و من خیلی وقت ها رویای دختر بچه ای رو می بینم که توی مه بادبادک بازی می کنه.(لحنش صادقانه و غمگین است.) ولی باید با هاش کنار بیایم، قبول داری؟ متوجه منظورم هستی؟

-حرفت کاملا درست و بی ارتباطه! تو سعی کردی لزوما رویات رو برام ترسیم کنی. لطفا چشاتو ببند و بگو چی می بینی. لزومی نداره برای تو معنی رویا بده. فقط اون چیزی رو ترسیم کن که می بینی.

-(چشم هایش را باز می کند.) اما من واقعا چیزی رو توصیف کردم که می دیدم.

-من هم نگفتم که چیز دیگه ای رو توصیف کردی. تو سعی کردی رویا ببینی و دقیقا رویایی که می دیدی رو توصیف کردی، من ازت می خوام واسه دیدن هیچ چیز تلاش نکنی. اون چیزی رو توصیف کن که واقعا می بینی. حالا چشاتو ببند دکتر، بگو چی می بینی؟

دکتر چشم هایش را می بندد، بعد از چند لحظه بازشان می کند.

-چرا چشاتو باز کردی دکتر؟ نمی تونی برام ترسیمش کنی؟(با لبخند)

-می دونی هر وقت چشامو می بندم...

-هییییش... با چشای بسته دکتر! بگو دقیقا چی می بینی؟

-(چشم هایش را می بندد.) خودمو می بینم. روی مبل راحتی قرمز، یه شیشه ی الکل جلومه. زنم منو ترک کرده، مثل تمام روانشناسا تو زندگی شخصیم به مشکل برخوردم. حس می کنم به قدر کافی مرد نبودم. حس می کنم حقم بوده که ترک بشم. من حتی نمی تونم بچه دار بشم چرا باید با هام ادامه می داد؟ یه لیوان رو از الکل پر می کنم...

-کافیه!(با عصبانیت) کمکی ازت ساخته نیست! تو واقعا متخصصی؟!(مکث می کند.) هعی با تو ام تو واقعا متخصصی؟!

-بله.

-(عصبانیست و تقریبا فریاد می زند.) تو هیچ تخصصی نداری! تو نمی تونی بهم کمکی بکنی! تو دکتر من نیستی! تویی که حتی نمی تونی وهمت رو از چیزی که می بینی تفکیک کنی بعد می گی متخصصی! شما آدمها مشکلتون همینه! حالمو بهم می زنین. واقعیت رو تو پستوی ذهنتون دفن می کنین و یکی جدیدش  رو می سازید. اونی که دوست دارید یا اونی که تا سر حد مرگ می ترسوندتون! چشاتون رو که می بندین هر چیزی رو می بینین؛ رویا هاتون، ترس هاتون، نگرانی هاتون، عشق هاتون و... هر چیزی رو می بینین که اون چیزی که باید دیده نشه، چون مجبورید نادیده اش بگیرید! شما همه اتون عین همید، فقط رو خودتون اسم های متفاوت می ذارید.

-لطفا صداتون رو بیارید پایین و طوری حرف بزنین که من بتونم منظورتون رو متوجه بشم.

-(صدایش را حتی بلندتر می کند!) چشاتو ببند و بگو چی می بینی لعنتی! بگو چی می بینی هان؟ چی می بی...

-(فریاد میزند.)هیچی!هیچی! چی می بینم؟!

مرد خسته نفسی عمیق کشید. اشک روی گونه هایش جاری شد.

-حداقل گفتیش، البته خیلی ها گفتنش ولی هیچکودوم واقعا نمی فهمیدش. من نمی تونم چشامو ببندم دکتر... می دونی چند ساله نخوابیدم، نمی خوام دوباره اون رویا رو ببینم و بهش نرسم. دیگه تحمل دیدنشو ندارم، خوش به حالتون که می تونین نبینیشش. خداحافظ دکتر.

دکتر بهت زده، رفتن مرد از اتاق را تماشا می کند. در بسته می شود. دکتر چشم هایش را می بندد. دیگر نه نگرانی هایش را می بیند، نه رویا هایش را. او برای اولین بار هیچ چیز نمی بیند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۵۹
امیر کاج

نه، من هیچوقت این بشرو درک نمی کنم! نمی دونم چندمین باره که دارم آخرین پست وبلاگشو می خونم، دیگه چشام درد گرفته، هنوزم اندازه ی دفعه ی اول گریه می کنم، شاید حتی بیشتر. همیشه دیوونه بازیاشو دوست داشتم اما این یکی... این یکی دیگه از توان من خارجه!

 

خوب خوب یادمه، وسط اون همه شلوغی و دود و ماشین، بین اون همه ترافیک فکری و اضطراب، یه فکری قلابشو انداخته بود بین شیارای مغزمو، هی مغزمو به سمت خودش می کشید. «چرا به من زنگ زدن؟ نکنه اینم یه دیوونه بازیه جدیده!» هنوز صدای پا هام تو گوشمه، وقتی که من، همون آدمی که با کفش پاشنه بلند به سختی راه می ره، داشت توی راهرو های آبی کمرنگ می دوید. تک... تک... تک...

 

وقتی به اون زنی که پشت میز نشسته بود رسیدم، نفسم یکی در میون بالا میومد، قلبم اونقد تند میزد که صداش شبیه صدای یورتمه اسب های یه قشون جنگی توی یه حمله ی برق آسا شده بود. زنِ داشت تلفنی حرف می زد ولی من توجهی بهش نکردم، سریع ازش پرسیدم:

-ببخشید... یه تصادفی آوردن، یه آقایی رو به نام...

 

زنه با خودکارش به سمت راهرویی که خط قرمز داشت اشاره کرد. انگار نیازی به اسم نداشت؛ انگار می دونست دارم راجع به کی حرف می زنم. انگار از قبل می دونست می خوام چی بپرسم و جوابمو حفظ بود. منم دیگه ادامه ندادم، خط قرمز کشیده شده روی دیوارای آبی کمرنگو دنبال کردم. توی راهرو چند نفر روی زمین نشسته بودن زار زار گریه می کردن. یه پسری رو دیدم که کف زمین یه طورایی شبیه سجده افتاده بود و زمینو چنگ می زد. اتفاقی شنیدم که می گفت: «بابا! بابا!» و بعد نعره زد. همیشه از دیدن همچین صحنه هایی قلبم فشرده می شد. یه طوری انگاری یکی فشارش داده باشه، اما اون روز اونطوری نشدم. اصلا هیچ نیروی نمی تونست تو اون لحظه ها فشرده اش کنه. داشت از فشار درونیش منفجر می شد!

 

ته راهرو رسیدم به یه در، با دو تا پنجره ی دایره ای، فکر کنم شبیه این فیلما شده بودم، یه دختری که می دوئه و می دوئه و می رسه به یه در و یهو خشکش می زنه، رنگش می پره، تازه می فهمه واسه چی می دویده و از دلیل تمام دویدناش وحشت می کنه. قلبش یهو می شه یه یخچال و خون تازه و یخی رو به رگاش پمپاژ می کنه. تنش خیلی سریع سرد، عضله هاش شل و پا هاش سر می شه، سرش گیج میره و چشاش سیاهی، بعدشم تلپی می خوره زمین... البته من زمین نخوردم. حتی وقتی داشتم از سرما می لرزیدم، روی دو تا پاشنه ی باریک کفشم واستاده بودم. راستش سخت بود. لعنت به این کفشای پاشنه بلند!

 

نمی دونم چند دقیقه شد، یا چند ساعت، یه دختری که جلوی یه در واستاده، ثابت، مثل یه مجسمه... نه تکون می خوره، نه چیزی می گه. راستشو بخواین چون بدجور می ترسه تعادلش بهم بخوره. واقعا می ترسیدم اگه یه قدم دیگه جلو برم، زمین بخورم. خیلی محکم زمین بخورم. زمین خوردن درد داره. از زمین خوردن خوشم نمیاد.

-خانوم... خانوم... با شمام!

 

یه دست جلوم تاب می خورد. دنباله اش می رسید به یه مردی با مو های سیاه سفید و سیبیل کوچیک. تو دست دیگش یه سری پرونده بود و تنش تو یه روپوش سفید گشاد جا شده بود. اون یه دکتر بود؛ شاید همون دکتری که بتونه بهم جواب بده. خیلی آروم و با احتیاط طوری که تعادلم بهم نخوره، شروع به حرف زدن کردم:

-ببخشید... امروز یه پسر جوونی رو آوردن اینجا... تصادفی بوده... به نام...

-بله امروز یه مورد تصادفی مرد داشتیم...

اونم صبر نکرد تا اسمشو بگم، همه اینجا می دونستن من با کودوم آدم تصادفی کار دارم. انگار همه از قبل می دونستن من کیم و واسه چی اینجام.

-شما باید همون خانومی  باشین که با اسم «با هاش تماس بگیرین» توی گوشیش سیو کرده بود. در واقع تنها شماره ی سیو شده تو گوشیش. می تونم بدونم نسبتتون چیه؟

 

حالا دیگه باید نفس هامم کنترل می کردم. حالا دیگه هر چیزی می تونست تعادلمو بهم بزنه، حالا هر چیزی منو زمین می زد. این کارش چه معنی داشت؟! چرا فقط شماره منو نگه داشته بود؟! به من چه ربطی داره این کاراش؟! مثل همیشه درکش نمی کردم. خل بازیاش تمومی نداشت.

-ما نسبتی... نداریم راستش... فقط... دوستیم، می دونید چی می گم؟

-این یعنی شما خانواده اش رو نمی شناسین، بهشون دسترسی ندارین؟

-آقای دکتر... می تونم بدونم حالش... چطوره؟

 

برای چند ثانیه تموم دنیای دورم ساکت شده بود. من خیره مونده بودم به لبای باریک دکتر...

-آقای دکتر... خواهش می کنم یه چیزی بگین، چی شده؟ حالش... خوبه؟

چشمامو از لبای باریکش بر نمی داشتم، منتظر شنیدن چند تا کلمه بودم که شاید قلبمو که از سرما منجمد شده بود، گرم کنه، که شاید به تنم که بی اختیار می لرزید یه ثباتی بده. چند کلمه که منو از زمین خوردن نجات بده.

 

-متاسفم که باید اینو بگم. بهتون تسلیت می گم، ایشون فوت شدن. عمرشونو دادن به شما، امیدوارم غم آخرتون باشه. باید با خانواده اشون تماس بگیرین.

 

و چند ثانیه به من یخ زده نگاه کرد. من هنوز رو پا هام واستاده بودم اما دیواره های قلبم از سرما ترک خورده بودند و خون سرد همینطوری روی تمام جوارح داخلیم می ریخت، مثل آب سردی که روی آدم بریزن. خیلی خوب ریختن خون نیمه منجمدو حس می کردم. خودمو آروم خم کردم و رو زمین نشستم. نذاشتم زمین بخورم. فقط آروم رو زمین نشستم. نمیشه تا ابد رو پا هایی که دیگه حسی نداره واستاد.

-حالتون خوبه؟

-مرسی... الان خوب می شم. نگران نباشین. الان با خانواده اش تماس می گیرم.

 

بازم نمی دونم چند دقیقه شد یا چند ساعت، فقط یادمه به کسی زنگ نزدم. ماشینمو تو پارکینگ بیمارستان گذاشتمو با تاکسی رفتم خونه. رفتم دوش گرفتم. زیر دوش تا جایی که می تونستم گریه کردم، البته بی صدا. نمی خواستم کسی چیزی بفهمه، راستش چون اصلا دلم نمی خواست کسی چیزی بپرسه. تو سرم به اندازه ی کافی سوال واسه جواب دادن داشتم، دیگه نمی خواستم سوالای دیگران بهشون اضافه بشه.

 

برگشتم تو اتاقم. یکی قلبمو محکم فشار می داد. خود اون بود، داشت منو دلتنگ خودش می کرد. یعنی اینقد زود؟! رفتم تو وبلاگش، فکر کردم اونجا دیگه تنها جایی که می تونم ببینمش. تنها جایی که برای رفع دلتنگیام مونده. صفحه که باز شد من خشکم زد. متن جدید فقط یه ربع قبل منتشر شده بود. عنوان این بود: نترس عزیز من!

من وحشت زده خط ها رو دنبال کردم. اگه همه ی اینا فقط یه دیوونه بازیه تازه باشه... نمی دونستم چرا دلم می خواست همه اش یه دیوونه بازی تازه باشه چون اگر اینطور بود، خودم می کشتمش!

نترس عزیز من، من مرده ام. هیچ دیوونه بازیم در کار نیست. چند ساعتی می شه دیگه تو رگام هیچ ترافیکی نیست، شهر تنم حالا دیگه خیلی خلوت و آرومه همونطوری که همیشه می خواستم. خیال تو هم راحت، ول کن این همه سوال و فکر بی خودو، معلومه مردن من هیچ ربطی به تو نداره، پس هعی از خودت سوالای بی خود نپرس. یه عذرخواهی بهت بدهکارم، ولی یه دلیلی داشتم که فقط شماره ی تو رو نگه داشتم، راستش تو فقط لیاقت شنیدن اون جمله رو داشتی. یادته همیشه بهم می گفتی یه یادگاری بهم بده که تا ابد نگهش دارم. عزیزم اینم یادگاری من به تو بود. آره همونی که دکترم بهت گفته من عمرمو دادم به تو، امیدوارم این یادگاری درخورت باشه.

 

و حالا من مونده بودم و عمر یه دیوونه که داده بودش به من. آخ حس می کنم خودم مرده ام چون بدجوری دارم دیوونه میشم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۲۵
امیر کاج

خودمان را از دور دست ها می دیدم، وقتی بین درخت های بلند گردو قدم می زدیم. انگار روحم دو تکه شده بود. یکی برای قدم زدن با او و دیگری برای تماشای خوشرنگ ترین رویای این دنیا؛ رویایی به رنگ آبی. او پیش می رفت و بوی موج مو هایش، من مسخ شده را در پی خود می کشید. دیگر خودم نبودم. دریای آبی مرا عوض کرده بود، انگار بیشتر از همیشه آدم شده بودم و لب های سرخش، زمزمه ی وسوسه انگیز و کهن چیدن سیب ممنوعه را در سرم منعکس می کرد.

 

مه آرام آرام پایین می آمد؛ تصویرش با غلیظ تر شدن مه، محو تر می شد، ناگهان شروع به دویدن کرد، مو های خوش رنگش در باد تاب می خورد و چند ثانیه بعد، دیگر نمی دیدمش. با وحشت دست دراز کردم تا رد مو هایش را بگیرم؛ نوک انگشتانم خیس شد؛ بله... دریا از همینجا عبور کرده بود. چند قدم جلوتر، او آرام و بی حرکت ایستاده بود. انگار به مقصدش رسیده باشد، کنار یک بید مجنون. مو های مجعدش را کنار زدم. گونه اش مانند صدف سفیدی که تازه از دریا بیرون کشیده باشند، خنک و مرطوب بود. زمزمه ی کهن در سرم اوج گرفت. لب هایم را به او نزدیک کردم و چشمانم را بستم. تمام تنم خیس شده بود و خیلی آرام می لرزید. نیوتن اشتباه کرده، بی شک جاذبه ی عطر سیب بیشتر از زمین است. حرکت آرام روح من اثبات این نظریه بود.

 

چشم هایم را باز کردم. لبم هیچوقت به مقصدش نرسید. عطر سیب هنوز فضای بینی ام را پر کرده بود. روح من هم همانجا سر جای خودش بود، درون تنم. سقف چوبی بالای سرم، می گفت که کجا هستم. برایم مهم نبود، آخر لب های خشکم بدجور درد می کرد؛ شاید از تصور شدت بوسه ای که در ادامه ی رویای آبی رنگم می زدم، شاید هم از خماری ندیدن همان بوسه. نمی دانم! تنها حفره ی تنگی را وسط سینه ام احساس می کردم. قلبم بود، می شناختمش، هر چند رنگش به طرز عجیبی عوض شده بود. آبی شده بود و این مرا خیلی می ترساند.

 

دیگر خوابم نمی آمد اما چیزی در اعماق وجودم عاجزانه از من می خواست که بخوابم. دلتنگی مرض بدیست، دنیای خودش را دارد. آدم دلتنگ دنیای آدم ها را رها می کند، بعد با هر بهانه ای به  دنیای موهوم دلتنگی هایش پا می گذارد و در نهایت یک روز در دنیای دلتنگی هایش گم می شود. آن وقت دیگر هیچ کس نمی تواند او را به دنیای آدم ها برگرداند. چند باری در تختم سرفه کردم، با خودم فکر کردم: «نکند مریض شده باشم؟» نه! نباید می خوابیدم. نمی توانستم خودم را میان خواب ها غم کنم.

 

صبحم را شبیه تمام صبح های این بهار شروع کردم؛ "هیچ ایمیل تازه ای دریافت نشده." آهی کشیدم؛ هنوز هم جواب نداده و تقریبا یک ماه شده بود! یعنی ارزش یک نقطه را هم نداشته ام؟ شاید هم نو شدن سالم مهم نبود! پوزخند زدم، احمق ترین موجودی شده بودم که می شناختم. دیگر خودم را درک نمی کردم. چه بلایی سرم آمده بود؟ انگار واقعا عاشق آبی شده بودم. نه نمی خواهم چنین چیزی را باور کنم! با خودم فکر می کردم:«فقط کمی دلتنگی، همین! یک دوش آب سرد حلش می کند.» و تقریبا یک ماه می شد که هر روز به آب سرد درمانی پناه می بردم و به جای بیداری، هر روز خواب آبی رنگم عمیق تر می شد.

 

زیر دوش هر وقت چشم هایم را می بستم، عطر سیب فضا را پر می کرد. بعضی وقت ها سریع چشم هایم را باز می کردم و بعضی اوقات... چقدر شرم آور! رویای دیشبم را در سرم امتداد می دادم. آب سرد باز هم جواب نداد، این بیمار رقت انگیز درمان شدنی نبود. از حمام بیرون آمدم. حوله ی گرم دور تنم بود و من قبل از هر چیز گوشی ام از روی تخت برداشتم. "هیچ ایمیل تازه ای دریافت نشده." رو به صفحه ی گوشی زمزمه کردم:«چرا جوابمو نمی دی؟ مگه چی کار کردم؟ حداقل بگو چی شده؟» بعد گوشی را روی تخت پرت کردم و به خودم فحش دادم. از دور که به خودم نگاه می کردم، فقط یک ابله می دیدم. این اندازه وابستگی به کسی که حتی تبریک عیدم را پاسخ نداده، نفرت انگیز و منزجر کننده بود.

 

به تختم برگشتم. نه نمی خواستم بخوابم؛ خواب فقط یک تله ی خطرناک بود، دنیایی که او از آن قدرت می گرفت. از روی عادت، شاید هم فقط برای اینکه حواس خودم را پرت کنم، به سقف اتاقم نگاه می کردم. طرح های بی نظم روی آن، از ابتدا برای من جالب بود. هر خال سیاه، هر چین خوردگی در چوب، هر تغییر رنگ جزیی... همه اشان برای من معنایی به خصوص داشت. حفره ی بزرگی روی سقف نظرم را جلب کرد؛ حفره ای که دیگر خوب می شناختم. حفره ای که مرا حتی از اتاق خودم متنفر می کرد؛ من خرافاتی نیستم ولی یک نفر داستان زندگی من را روی سقف اتاقم پاشیده. به حفره ی روی سقف خیره شدم... رنگش آبی بود.

 

وحشت زده فرار کردم. از خوابیدن فرار کردم. از آب سرد فرار کردم. از حفره ی آبی روی سقف اتاقم فرار کردم. از هر چه درباره ی او بود فرار کردم. یا خودش باشد یا یادش هم گورش را غم کند. من به یاد کسی احتیاج ندارم. نوار فکر هایم با صدای بوق ممتد ماشین پاره شد.

-عه گاو! خیابان تی پر شین نیه کی...

 

هیچ ایده ای نداشتم که چطور از خیابان سر در آورده بودم؛ راستش وقت فکر کردن به آن را هم نداشتم. سریعا با سر عذر خواهی کردم و رد شدم. باید آبی را پیدا می کردم. این تنها راه بود. یک جور خوش خیالی ابلهانه به من امید می داد که او هم دلتنگ من شده. گاهی قبول کردن احتمال یک طرفه بودن احساساتمان سخت است، بنابراین ترجیح می دهیم واقعیت را نادیده بگیریم و خوش خیال باشیم. با خودم فکر کردم که همین حالا در ساحل نشسته و به یاد من لبخند می زند، یا شاید در آن کافه باشد، با یک موکا برای رفع دلتنگیش. ناخودآگاه لبخند زدم. این خیال باور نکردنی را باور کرده بودم که او یا آنجا منتظر من نشسته یا برای دیدنم به کافه رفته. پس وقت را تلف نکردم و برای دیدن آبی به آن کافه رفتم.

 

فضای کافه آرام بود. صدای نواخته شدن پیانو به آرامی به گوش می رسید. دکور چوبی و بوی قهوه و همان کافه چی خنده روی همیشگی.

-میز برای دو نفر.

-بله... میزی که همیشه روش می شینین خوبه؟

-آره دو تا نوشیدنی هم برام بیار. یکیش موکا باشه اون یکیشم... نمی دونم، هر چی آوردی، سورپرایزم کن.

 

کافه چی با تعجب به من نگاه کرد و سری تکان داد. پوزخندی زدم و گفتم:

-من حالم خوبه، فقط قراره یه دوستی رو ببینم و از این بابت خیلی هیجان زده ام.

 

معلوم بود که گیج شده، یک نیم لبخند زورکی تحویلم داد. خنده ام گرفته بود، کافه چی هم متوجه شده بود که به سرم زده. چه خوش خیالی مضحک و رقت انگیزی بود! از پنجره ی کافه بیرون را نگاه می کردم، آدمها و ماشین ها در رفت و آمد بودند. آبی می توانست یکی از همین آدم ها باشد یا با یکی از همین ماشین ها برای دیدن من بیاید. خودم را با این فکر سرگرم نگه داشته بودم که...

-امیر!

 

می توانستم قسم بخورم که هیچ وقت اسمم را اینقدر دوست نداشتم. مو های تنم همه خبر دار ایستاده بودند. گوش هایم به خاطر شنیدن صدایش به خودشان افتخار می کردند. من با پهن ترین لبخند ممکن چرخیدم... او نبود! گوش هایم از خجالت سرخ شدند. چشم هایم آرزو می کردند اشتباه کنند. دهانم باز مانده بود. دختری دوستش را صدا زده بود تا به درون کافه بیاید. پکر شدم؛ نه هیچ کس مقصر نبود، فقط آدم های امیدوار صدایی را می شنوند که می خواهند نه آن صدایی که واقعا به گوششان رسیده. با انگشتم روی میز چوبی دایره می کشیدم و به ساعتم نگاه می کردم؛ انگار کمی برای قرار نگذاشته اش دیر کرده بود.

-نوشیدنی هاتون!

-موکا رو بذار اونور اون یکی مال خودمه.

 

نگاهم بیرون کافه را می پایید. نه بی ام دبلیوی آبی رنگ، نه دختری که مو هایش آبی باشد. کمی از نوشیدنیم چشیدم. چقدر طعم سیب می داد... ناگهان تمام سلول های تنم عطر سیب گرفت و من از کوره در رفتم. اصلا نمی فهمیدم چرا اما عصبانی بودم. صدای خنده ای را می شنیدم. یک نفر به من و دلتنگی هایم می خندید. من زردی دندان هایش را خوب احساس می کردم.

-این چیه؟! ورداشتی واسه من چی آوردی؟!

 

همه جا ساکت شد، فقط صدای پیانو به آرامی ادامه می یافت.

-نوشیدنی جدیدمونه، "بوسه ی ممنوعه" مشکلش چیه جناب؟ انتقادات شما...

-طعم سیب می ده! من از سیب قرمز متنفرم!

-جناب این سلیقه ی شخصی شماست و چیزی راجع بهش...

-حق با شماست، شما نمی دونستین منو ببخشید. از همه عذر می خوام.

 

سنگینی نگاه ها را روی تنم حس می کردم. دلم می خواست خودم را شکنجه کنم، صدای خنده در سرم ادامه داشت. بدجور عصبیم می کرد. چطور به اینجا رسیده بودم. چشم هایم را بستم. او را می دیدم، نزدیک بید مجنون، مو های آبیش در دست باد تاب می خورد.

-دلم برات تنگ شده.

 

جوابی نداد. ساکت ایستاده بود. چشم های سیاهش به من خیره شده بود. حس کردم گونه هایم خیس شده. دلتنگی مرض بدیست، آبریزش چشم می آورد. از خودم بدم آمده بود، من احتیاجی به دوست داشتنش نداشتم. می توانستم او را از یاد ببرم. باید او را از یاد می بردم اما اگر... فقط اگر او هم بیاید و روی این صندلی به یاد من احمقانه اشک بریزد چه؟ ذهنم خیلی به هم ریخته، باید یک طوری منظمش کند. شاید نوشتن بهترین راه باشد. نوشتن درباره ی عشق،دلتنگی، جنون و البته مرگ!

-جناب ببخشید. دوست من مسیج داده که امروز نمیاد.می دونین اون یه دختریه با مو های آبی... اگر اومد یه لطفی به من بکنین. این شماره ی منه، این شماره بهش بدین بگید حتما به من زنگ بزنه، بگید مندس با هات کار واجب داره. امیر می خواد ببیندت. یه موکا هم براش ببرین. این کار رو برای من انجام می دید؟

 

اطمینان خاصی را پشت قرنیه هایش مخفی کرده بود. او مطمئن بود کسی نخواهد آمد، مخصوصا کسی که بدون داشتن شماره مسیج می دهد! فکر کنم دلش برایم سوخت که سری تکان داد و گفت:

-حتما.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۳۶
امیر کاج