آخرین مطالب

۳ مطلب با موضوع «شرابی» ثبت شده است

صرفا به عنوان یه پیشنهاد: "روی لبه ی دنیا" رو مطالعه کنید، بعد به ادامه مطلب سر بزنید.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۰
امیر کاج

نه، من هیچوقت این بشرو درک نمی کنم! نمی دونم چندمین باره که دارم آخرین پست وبلاگشو می خونم، دیگه چشام درد گرفته، هنوزم اندازه ی دفعه ی اول گریه می کنم، شاید حتی بیشتر. همیشه دیوونه بازیاشو دوست داشتم اما این یکی... این یکی دیگه از توان من خارجه!

 

خوب خوب یادمه، وسط اون همه شلوغی و دود و ماشین، بین اون همه ترافیک فکری و اضطراب، یه فکری قلابشو انداخته بود بین شیارای مغزمو، هی مغزمو به سمت خودش می کشید. «چرا به من زنگ زدن؟ نکنه اینم یه دیوونه بازیه جدیده!» هنوز صدای پا هام تو گوشمه، وقتی که من، همون آدمی که با کفش پاشنه بلند به سختی راه می ره، داشت توی راهرو های آبی کمرنگ می دوید. تک... تک... تک...

 

وقتی به اون زنی که پشت میز نشسته بود رسیدم، نفسم یکی در میون بالا میومد، قلبم اونقد تند میزد که صداش شبیه صدای یورتمه اسب های یه قشون جنگی توی یه حمله ی برق آسا شده بود. زنِ داشت تلفنی حرف می زد ولی من توجهی بهش نکردم، سریع ازش پرسیدم:

-ببخشید... یه تصادفی آوردن، یه آقایی رو به نام...

 

زنه با خودکارش به سمت راهرویی که خط قرمز داشت اشاره کرد. انگار نیازی به اسم نداشت؛ انگار می دونست دارم راجع به کی حرف می زنم. انگار از قبل می دونست می خوام چی بپرسم و جوابمو حفظ بود. منم دیگه ادامه ندادم، خط قرمز کشیده شده روی دیوارای آبی کمرنگو دنبال کردم. توی راهرو چند نفر روی زمین نشسته بودن زار زار گریه می کردن. یه پسری رو دیدم که کف زمین یه طورایی شبیه سجده افتاده بود و زمینو چنگ می زد. اتفاقی شنیدم که می گفت: «بابا! بابا!» و بعد نعره زد. همیشه از دیدن همچین صحنه هایی قلبم فشرده می شد. یه طوری انگاری یکی فشارش داده باشه، اما اون روز اونطوری نشدم. اصلا هیچ نیروی نمی تونست تو اون لحظه ها فشرده اش کنه. داشت از فشار درونیش منفجر می شد!

 

ته راهرو رسیدم به یه در، با دو تا پنجره ی دایره ای، فکر کنم شبیه این فیلما شده بودم، یه دختری که می دوئه و می دوئه و می رسه به یه در و یهو خشکش می زنه، رنگش می پره، تازه می فهمه واسه چی می دویده و از دلیل تمام دویدناش وحشت می کنه. قلبش یهو می شه یه یخچال و خون تازه و یخی رو به رگاش پمپاژ می کنه. تنش خیلی سریع سرد، عضله هاش شل و پا هاش سر می شه، سرش گیج میره و چشاش سیاهی، بعدشم تلپی می خوره زمین... البته من زمین نخوردم. حتی وقتی داشتم از سرما می لرزیدم، روی دو تا پاشنه ی باریک کفشم واستاده بودم. راستش سخت بود. لعنت به این کفشای پاشنه بلند!

 

نمی دونم چند دقیقه شد، یا چند ساعت، یه دختری که جلوی یه در واستاده، ثابت، مثل یه مجسمه... نه تکون می خوره، نه چیزی می گه. راستشو بخواین چون بدجور می ترسه تعادلش بهم بخوره. واقعا می ترسیدم اگه یه قدم دیگه جلو برم، زمین بخورم. خیلی محکم زمین بخورم. زمین خوردن درد داره. از زمین خوردن خوشم نمیاد.

-خانوم... خانوم... با شمام!

 

یه دست جلوم تاب می خورد. دنباله اش می رسید به یه مردی با مو های سیاه سفید و سیبیل کوچیک. تو دست دیگش یه سری پرونده بود و تنش تو یه روپوش سفید گشاد جا شده بود. اون یه دکتر بود؛ شاید همون دکتری که بتونه بهم جواب بده. خیلی آروم و با احتیاط طوری که تعادلم بهم نخوره، شروع به حرف زدن کردم:

-ببخشید... امروز یه پسر جوونی رو آوردن اینجا... تصادفی بوده... به نام...

-بله امروز یه مورد تصادفی مرد داشتیم...

اونم صبر نکرد تا اسمشو بگم، همه اینجا می دونستن من با کودوم آدم تصادفی کار دارم. انگار همه از قبل می دونستن من کیم و واسه چی اینجام.

-شما باید همون خانومی  باشین که با اسم «با هاش تماس بگیرین» توی گوشیش سیو کرده بود. در واقع تنها شماره ی سیو شده تو گوشیش. می تونم بدونم نسبتتون چیه؟

 

حالا دیگه باید نفس هامم کنترل می کردم. حالا دیگه هر چیزی می تونست تعادلمو بهم بزنه، حالا هر چیزی منو زمین می زد. این کارش چه معنی داشت؟! چرا فقط شماره منو نگه داشته بود؟! به من چه ربطی داره این کاراش؟! مثل همیشه درکش نمی کردم. خل بازیاش تمومی نداشت.

-ما نسبتی... نداریم راستش... فقط... دوستیم، می دونید چی می گم؟

-این یعنی شما خانواده اش رو نمی شناسین، بهشون دسترسی ندارین؟

-آقای دکتر... می تونم بدونم حالش... چطوره؟

 

برای چند ثانیه تموم دنیای دورم ساکت شده بود. من خیره مونده بودم به لبای باریک دکتر...

-آقای دکتر... خواهش می کنم یه چیزی بگین، چی شده؟ حالش... خوبه؟

چشمامو از لبای باریکش بر نمی داشتم، منتظر شنیدن چند تا کلمه بودم که شاید قلبمو که از سرما منجمد شده بود، گرم کنه، که شاید به تنم که بی اختیار می لرزید یه ثباتی بده. چند کلمه که منو از زمین خوردن نجات بده.

 

-متاسفم که باید اینو بگم. بهتون تسلیت می گم، ایشون فوت شدن. عمرشونو دادن به شما، امیدوارم غم آخرتون باشه. باید با خانواده اشون تماس بگیرین.

 

و چند ثانیه به من یخ زده نگاه کرد. من هنوز رو پا هام واستاده بودم اما دیواره های قلبم از سرما ترک خورده بودند و خون سرد همینطوری روی تمام جوارح داخلیم می ریخت، مثل آب سردی که روی آدم بریزن. خیلی خوب ریختن خون نیمه منجمدو حس می کردم. خودمو آروم خم کردم و رو زمین نشستم. نذاشتم زمین بخورم. فقط آروم رو زمین نشستم. نمیشه تا ابد رو پا هایی که دیگه حسی نداره واستاد.

-حالتون خوبه؟

-مرسی... الان خوب می شم. نگران نباشین. الان با خانواده اش تماس می گیرم.

 

بازم نمی دونم چند دقیقه شد یا چند ساعت، فقط یادمه به کسی زنگ نزدم. ماشینمو تو پارکینگ بیمارستان گذاشتمو با تاکسی رفتم خونه. رفتم دوش گرفتم. زیر دوش تا جایی که می تونستم گریه کردم، البته بی صدا. نمی خواستم کسی چیزی بفهمه، راستش چون اصلا دلم نمی خواست کسی چیزی بپرسه. تو سرم به اندازه ی کافی سوال واسه جواب دادن داشتم، دیگه نمی خواستم سوالای دیگران بهشون اضافه بشه.

 

برگشتم تو اتاقم. یکی قلبمو محکم فشار می داد. خود اون بود، داشت منو دلتنگ خودش می کرد. یعنی اینقد زود؟! رفتم تو وبلاگش، فکر کردم اونجا دیگه تنها جایی که می تونم ببینمش. تنها جایی که برای رفع دلتنگیام مونده. صفحه که باز شد من خشکم زد. متن جدید فقط یه ربع قبل منتشر شده بود. عنوان این بود: نترس عزیز من!

من وحشت زده خط ها رو دنبال کردم. اگه همه ی اینا فقط یه دیوونه بازیه تازه باشه... نمی دونستم چرا دلم می خواست همه اش یه دیوونه بازی تازه باشه چون اگر اینطور بود، خودم می کشتمش!

نترس عزیز من، من مرده ام. هیچ دیوونه بازیم در کار نیست. چند ساعتی می شه دیگه تو رگام هیچ ترافیکی نیست، شهر تنم حالا دیگه خیلی خلوت و آرومه همونطوری که همیشه می خواستم. خیال تو هم راحت، ول کن این همه سوال و فکر بی خودو، معلومه مردن من هیچ ربطی به تو نداره، پس هعی از خودت سوالای بی خود نپرس. یه عذرخواهی بهت بدهکارم، ولی یه دلیلی داشتم که فقط شماره ی تو رو نگه داشتم، راستش تو فقط لیاقت شنیدن اون جمله رو داشتی. یادته همیشه بهم می گفتی یه یادگاری بهم بده که تا ابد نگهش دارم. عزیزم اینم یادگاری من به تو بود. آره همونی که دکترم بهت گفته من عمرمو دادم به تو، امیدوارم این یادگاری درخورت باشه.

 

و حالا من مونده بودم و عمر یه دیوونه که داده بودش به من. آخ حس می کنم خودم مرده ام چون بدجوری دارم دیوونه میشم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۲۵
امیر کاج

هوایی نبود؛ صدایی نبود؛ روی لبه ی دنیا، جایی که پای نور هم کمتر به آن باز شده، رها شده بودند؛ معلق در انبوه هیچ چیز، در محاصره ی سیاهی مطلق. تمام آنچه داشتند، روی پشتشان بود. همان نفس های حبس شده در سینه های فلزی. هیچکس آنها را به خاطر نمی آورد؛ حتی خودشان هم خودشان را به یاد نمی آوردند؛ چطور شد که به اینجا رسیدند؟ محکوم به مرگ بودند و زمانشان به دیواره های فلزی سینه هاشان محدود شده بود. هیچ کس نمی توانست نجاتشان دهد.

 


به آرامترین شکل ممکن نفس هاشان را فرو می دادند و زندگی عزیزشان را می بلعیدند. بزرگترین تلاششان برای زنده ماندن محدود می شد به تلاش نکردن! مبادا نفس هاشان تند تر شود و چند لحظه کمتر زنده بمانند. نه به پوچی ممتد اطرافشان چنگ می زدند و نه برای طلب کمک در آن سکوت مطلق فریادی بر می آوردند. بی حرکت دراز کشیده بودند، روی تشکی از هیچ چیز.  آخرین نفس های حالشان را برای مرور خاطرات گذشته اشان خرج می کردند و گاهی قطره ای اشک را...

 

برای لحظه ای نگاه هاشان تلاقی یافت. غمی که در امواج دریای نیلگون چشم زن شناور بود، همان آتشی بود که دشت چشم مرد را سوزانیده. استیصال نگاه هاشان مبدل به جاذبه ای شد بینشان... با خود فکر کردند، اگر همگان آنها را فراموش کردند، اگر خودشان هم دیگر وجودشان را از یاد برده اند و اگر حتی خدا آنها را به حال خود رها کرده، هنوز یک نفر هست. کسی که روی همان پوچی ممتد شناور مانده؛ تنها کسی که مانده.

 

دست ها برای هم دراز شدند. نگاه ها در هم فرو رفتند. فاصله بینشان را با هر زحمتی بود، طی کردند. چنگ هایشان برای رسیدن به تنها چیزی که وجود داشت، تن هیچ چیز را می خراشید. نفس هاشان از شدت هیجان از پس هم می دویدند. دست هاشان به هم رسید و نگاهشان به هم گره خورد. از پشت آن کلاه شیشه ای سنگین مرد، چشم های آبی زن را تشخیص داد. چه آرامشی در آن دریای مواج می یافت. غم چشم های تیره ی مرد، اشک شد در چشمان زن. چه دیر همدیگر را پیدا کرده بودند. چه دیر دست هاشان همدیگر را لمس کرده بودند. چه دیر تنها خود را به یاد آورده بودند و چه غم انگیز بود آینده ای که چند دقیقه ی دیگر تمام میشد.

 

اشک ها را که دیدند، لبخند ها شکفت. مرد زن را در آغوش گرفت. چه گرم بود، تن نحیف زن و چه امن بود آغوش استوار مرد. می شد در میان آن دست ها تا ابد خوابید. حرارت را می شد از پشت آن همه لباس و تجهیزات حس کرد. مرد، نرمی پوست گونه ی سفید زن را به خوبی روی لب هایش احساس می کرد. عطر گیسوان بلند زن به مشامش می رسید؛ همان گیسوانی که تا روی شانه اش می ریخت و وقتی خورشید غروب می کرد، تماشایش از تماشای غروب هم دیدنی تر می شد. همان گیسوانی که وقتی با باد می رقصید، قلب هر مردی در سینه می لرزید. زن سرانگشتان مرد روی تنش حس می کرد، انگار که چیزی را به او تزریق می کنند. لطافت نگاه مرد در عین سختی دستانش، یک احساس گمشده در زن بیدار شده بود. حالا دیگر نفس هایش بوی تازه ای گرفته بودند؛ و چه دیر فهمیده بود که زندگی حتی آنجا که نور هم جریان ندارد، در جریان است.

 

چه کسی می دانست که چقدر وقت مانده، درون سینه های فلزی چند دم دیگر محبوس است؟ اصلا دیگر برایشان مهم نبود. این عشق بازی دو نفره تا ابدیتشان ادامه داشت. بی شک روح هاشان هم بعد از مرگ با هم به این رقص ادامه می دادند. همان جا در دور ترین نقطه ی عالم، روی تاریک ترین لبه ی دنیا. آنها برای همیشه در همین حال روی همین لبه می ماندند. هیچ کس نمی توانست نجاتشان دهد.

 

 مرد، به زن نگاهی کرد، در آن لباس مشکی بلند چه زیبا شده بود. زن هم مرد را می دید که با کت شلوار ذغالی او را برای رقص فرا می خواند. همه اش به خاطر دی اکسید کربن بود، وقتی تنفسش کنی، متوهم می شوی و گاهی توهم بهترین راه فرار است. زن دستش را درون دست مرد گذاشت. صدای پیانو از هیچ کجا به گوش رسید و آنها شروع به رقصیدن کردند. از این همه حرارت، عرق تمام وجودشان را فرا گرفته بود. مثل ماهی در دستان یکدیگر سر می خوردند. رقصشان دیدنی ترین منظره ی دنیا شده بود. منظره ای کمیاب که باعث تپش قلب ستارگانی تازه در انبوه تاریکی بود.

 

دستی پنهان روی کلاویه های پیانوی خیال رژه می رفت و رقص همچنان ادامه داشت. دست هایشان در هم گره می خورد و از کنار هم می گذشتند بهم می خندیدند، گاه یکدیگر را می بوسیدند. هیچ کس هم نتوانست نجاتشان دهد. اصلا دیگر نمی شد نجاتشان داد. ساعتی بود که سینه هاشان خالی شده و قلبشان در سینه از تپش ایستاده. ساعتی بود که دو کالبد همانجا روی لبه ی دنیا بی حرکت مانده بودند. اما آن دو دیگر به هیچ چیز توجه نداشتند. همچنان در انبوه هیچ چیز می رقصیدند و در همدیگر حل می شدند. آنها زیباترین تصویر دنیا بودند، هر چند کسی نمی دیدشان. هیچکس نمی توانست آنها را از این همه زیبایی نجات دهد.


***


خب این متن یه بازمانده است از متنایی که توی فاصله ی اردیبهشت و خرداد و اوایل تیر نوشتم.(زمانی که بلاگفا خودشو لوس کرده بود و من اصرار داشتم با کاج سوخته ادامه بدم.) شاید بازم از اون سری متن ها منتشر کردم.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۴۸
امیر کاج